آروین عشق مامان و بابا

 
درباره وبلاگ

 

آخرين نوشته ها

 

دوستان

 

آرشيو مطالب

 



کد شمارش معکوس سال نو






چه میتوان گفت؟؟؟

سلام به همه دوستای گلمقلب

دیروز یه نظر تو وبلاگ پسر دلبندم دیدم که خیلی متاسف شدم از اینکه یه چنین افرادی پیدا میشن که نسبت به یه بچه به این کوچولوئی هم حسادت کرده و اینطور نظر دهند.

دوستان عزیز متن پیام رو داخل وبلاگ گذاشتم ،شما به من بگید که راجع به این آدمها چه جور باید قضاوت کرد.

نویسند:سارا        ١٩ بهمن٨٨   ساعت:٢:٣٣

وای چه زشته  خدا زیادش کنه...سبزسبزشکله مامانشه یا بابتش؟؟؟ا اه اه   (با همین غلط املائی)

نویسنده:سارا     ١٩ بهمن٨٨   ساعت:٢:٣٢

اق

من شخصا در جواب  باید بگم ،دوست من بهتر به جای نظر دادن اول به دکتر روانپزشک مراجعه کنی تا ضمن درمان روان پریشانت بتونه بهت کمک کنه که به یک ثبات روحی برسی و در آخر هم بگم که واقعا برات متاسفم.


سه‌شنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸۸ توسط مامان آروین



یه مروارید پیدا شد

سلام به همه دوستان عزیز  

سلام به آروین جونم عشق مامان

عزیز دل مامان بالاخره اولین دندونت  تو سن ١٠ ماه و ١٨ روزگی در اومد.بهت از صمیمه قلبم تبریک میگم،مبارکت باشه عروسکم.   

وروجک مامان ایشالا همیشه صحیح و سالم و صالح باشی .

الهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــی به همه آرزوهات برسی وجودم.

پرفسورم من از ۶ ماهگی منتظر همچین روزی بودم هر روز تو دهنتو چک میکردم که یکدفعه امروز موقع چک کردن متوجه یه چیز بسیار تیز شدم و همون موقعه فهمیدم  اولین مرواریده دهنته که زده بیرون چنان ذوقی کردم که نگو و نپرس.بابائی رو صدا کردم ولی دیگه نمیذاشتی ما نگاش کنیم یا با انگشتمون لمسش کنیم بابائی هم کلی خوشحال شد و هزار تا بوست کرد.

دوستای خوبم من فکر کنم پست قبلی به خاطر عکسا سنگین شده بود، برای همین یه سری عکسا رو به این پست منتقل کردم.امیدوارم دیگه مشکلی برا باز شدن عکسا نباشه.

 اینم ادامه عکسای ٩ ماهگیه پسرم

اینم موشه مامان

قربونه خندت برم عسلم

اینجا هم تو نوبت دکتر نشسته برای چکاپ

اینم چشمای عسلم در برابر نور موبایل

فعلا  

 


یکشنبه ۱۸ بهمن ۱۳۸۸ توسط مامان آروین



عکس و ماما گفتن پسرم

سلام سلام صد تا سلام دوستای گلم دیدین به قولم عمل کردم و زود اومدم.

۴/١١/٨٨ در این روز من از خوشحالی تو خودم نمی گنجیدم و تموم خستگی این ١٠ ماه از تنم بیرون رفت چون عروسکم اومد به سمتم و گفت ماما ماما  عزیز دله مامان، بابا هم میگه اینم باید اعتراف کنم اول بابا گفتن رو یاد گرفت از بس من تکرار کردم. 

۵/١١/٨٨ هر چیزه کوچولو و ریز رو میخوره و من باید خیلی مواظب باشم .

١٠/١١/٨٨ من تو حمام موهای گل پسرم رو یه کوچولو کوتاه کردم آروینمم ناارومی نکرد فقط کنجکاو شده بود در مورد قچی. الــــــــــــــــــهـی مامان قربونه کنجکاویت بره پرفسورم.

اینم عکسه بعد از کوتاهیش

 

باورم نمیشه اونقدر بزرگ شده که شیپورش رو بهم میده تا براش بوق بزنم...و وقتی هم که گرمش میشه میاد جلو من آستینش رو میکشه یعنی درش بیار...آخه آروین کلا طبعش گرمه و با آب و هوای گرم و مرطوب اینجا همش باید لخت باشه البته با وجود کولرها. 

١١/١١/٨٨ آخ الهی بمیرم آروینم با گردن خورد لبه میز شیشه ای و زیر گردنش کلی زخم شد..گریه

١٣/١١/٨٨ باور کنید خدا شاهده خیلی مراقبه عسلمم ولی نمیدونم چرا هر دفعه ای براش اتفاقهای بد می افته .....داشتم یه کاری انجام میدادم که دیدم پسرم رفت پشت کالسکش همون موقعه همسرم رو صدا کردم و گفتم بدو آروین رو بگیر باباش نصف راه رو اومده بود که جیغ پسرم رفت بالا ....بله برق گرفتش ...الهی مامان بمیره برات ....آخه اومده شارژره موبایلو از برق در بیاره دستش خورده به قسمت دو شاخش،در حالی که هنوز تو برق بوده....گریه

این شما و اینم عکسای جوجه مامان در ٩ ماهگی

مربوط به شب چله

هندونه خوردن گل پسرم در شب چله

 اینجا هم اومده پیتزا yello kab بخوره عروسکه من

میبینین که شیطون چشم مامانش رو دور دیده و داره حسابی تو کمد رو  دید میزنه.

این خانم خیلی اروینو دوست داره هر وقت میریم خرید برای آروین، آروینو میگیره و کلی باهاش بازی میکنه. 

اینجا هر چی صداش میزنم اصلا محل نمیذاره و محو تماشای باباشه،اینم از پسر بزرگ کردن که بابائی از آب در اومده. 


پنجشنبه ۱٥ بهمن ۱۳۸۸ توسط مامان آروین



دو رقمی شدن سنت مبارک مامانی

١٠ ماهگیت مبارک عزیز مامان

سلام به همه  دوستان  گلم بالخصوص اون دوسته از دوست جونائی

که جویای احوالمون بودن.

دوستای عزیز شرمنده از اینکه موضوعات ماله خیلی قبله و پستمم

سنگین .میخوام اگه بشه از این به بعد زودتر بیام و آپ کنم.  

 

 ۵/١٠/٨٨  تاسوعای حسینی بود و ما به خانه فرهنگی رفتیم ولی

اروین آروم نبود برای همین دیگه فردا شب نرفتیم آروینم اولین نذریه امام حسین رو خورد زرشک پلو با مرغ .

 

١٩/١٠/٨٨ عروسکه مامان امروز تونست برای چند ثانیه روی دو تا پای

 قشنگش بدونه تکیه گاه بایسته.تو همین تاریخم واکسن زد آخه اینجا

یه واکسنم ١٠ ماهگی میزنن.دکتر گفت بعد از یه هفته تب میکنه ولی خدا رو شکر تب نکرد.

 

٢١/١٠/٨٨به یه سری اهنگا علاقه داره اول از همه به تبلیغه بین

فیلمهائی که من از یو تیوب میبینم(کاسپین ویو دات کام)بعد هادی و

هدی و بارنیا و پاپی داگو ... من براش  یکیشو گذاشتم و رفتم تو اطاق

خواب وقتی برگشتم اثری از آروین نبود کلی ترسیدم بعد دیدم آقا رفته

نشسته تو دستشوئی و داره با در فاضلاب و توالت فرنگی بازی میکنه اگه بدونید چه حال شدم.

 

22/١٠/88 وای بلد شد در یخچال رو باز کنه همینطور که نشسته

دستشو میندازه گله لاستیکش و باز میکنه.برای اولین بار هم از پشت

تافن صدای باباشو شنید و بعد از قطع کردن گریه افتاد. 

23/١٠ /٨٨امروز خیلی از دستش عصبانی شدم واقعا کلافم کرده هر

چیزی رو میکنه دهنش کاغذ و دستمالم که قورت میده.

موشه مامان ٢و٣ نصف شب میخوابه از اون طرفم ١٢ ظهر بیدار میشه.

شبها بنده خدا باباشم میخواد درس بخونه ولی تا همه چراغها خاموش

نشه آروین نمیخوابه،برای همین مجبوریم ما هم بخوابیم و وقتی خوابش

برد از کنارش بلند بشیما به کارامون برسیم.  

از همه غذائی خوشش میاد بالخصوص کباب برگ،زرده تخم مرغ،ماست

میوه ای،ولی از کلم بروکلی خام بدش میاد.

وقتی داره کار بدی میکنه مثل خوردن دمپائی تا میگیم آروین دمپائی رو

پرت میکنه و میخنده و پا میذاره به فرار.

اصلا بچه ای نیست که وقتی چیزی رو ازش میگیرم گریه سر بده با

خونسردی میره دنبال یه چیز دیگه برای بازی.

عاشقه حمام کردنه.

اگه غافل بشیم صفحه کیبورد رو میترکونه ،یعنی میخواد مثل ما تایپ کنه.

همش گاز میگیره از ... گرفته تا بقیه جاها فکر کنم به خاطر لثه هاشه

شاید میخواد دندون در بیاره بعد از ١٠ ماه.

خیلی قشنگ شیر میخوره مثل بچه کوالا میچسبه به من و دست و

پاشو دورم حلقه میکنه و میگه منو در حین شیر خوردن راه ببر،منم

حسااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااس.در ضمن خودشم لباسم رو کنار میزنن. 

خوابیدنشم قشنگه عروسکم ،چهار دست و پا میشه و باسنشو میده

بالا و میخوابه الهی قربونه خوابیدنت مادر بره.

سر پیریز برق میره و میخواد انگشت کوچولوشو بکنه توش ولی نمیره

که.لامپم خاموش و روشن میکنه.

 از پوشک کردنم فراریه مجبوریم از این شورتیا براش بخریم.

قطره آهن و مولتی ویتامینشو به خوبی میخوره اصلا بد دارو نیست.

 انگشت اشارش رو میکنه تو گوشش وروجک مامان،تازه از حمامم که

در میایم اونقدر قشنگ میشینه تا گوشش رو با گوش پاک کن پاک کنم

در حین پاک کردنم نیشخندم به من میزنه .از خشک کردن موهاش با سشوارهم بدش میاد.

٢٨/١٠/٨٨ زیر تخت گیر افتاد و گریه کرد چون ترسیده بود.

با دیدن بچه های شیطون ذوق میکنه و میخواد دنبالشون بدو بدو کنه.

دیگه مفهومه بای بای و سلام و ددر رو میفهمه.

دست خیلی سریعی داره واقعا من و باباش کم میاریم مقابلش.

آقا پسر دسته چمدون رو گرفت و کشید،چمدونم افتاد روش ولی خدا

رو شکر هیچیش نشد فقط خیلی ترسید.

٣/١١/٨٨خدای من ممنون بابت همه چیز امروز آروینم دستش رو از مبل

جدا کرد و ٢ تا قدم برداشت و بعد تعادلش رو از دست داد و خورد زمین

منم اشک تو چشمام حلقه زد.پسر عزیزم امیدوارم هر جا قدم میذاری

درهای شانس و اقبال به روت باز بشه و از در و دیوار برات خوشی

بباره و همیشه سالم و سلامت باشی.اینو بدون مامان دوست داره و خواهد داشت .

 

۶/١١/٨٨ تولد بچه داداشمه ، متین خیلی دوسش دارم ٧ سالشه از

همین راه دور میبوسمش و تولدش رو تبریک میگم.عمه جون قربونت بره

زودتر میام ایران و حسابی میچلونمت.

  دوستای گلم فعلا بای سعی میکنم زود زود با عکس بیام.


جمعه ٢ بهمن ۱۳۸۸ توسط مامان آروین



36 هفتگیت مبارک عزیزم

سلام به همه دوستای خوبم

فردا ٣٠ /٩/٨٨ تولد مامان خوبم که خیلی دوسش دارم و امیدوارم به

همه آرزوهائی که تو قلب مهربونش هست برسه و همچنین همیشه

زنده باشه و سلامت .مامان مهربون و زحمتکشم از شما ممنونم به

خاطر همه زحمتائی که برامون کشیدی و میکشی. سختی هائی رو

که تحمل کردی تا ما بزرگ شویم و تمام سعیت را برای رسوندن ما به

اوج خوشبختی میکنی .از شما میخواهم منو به خاطر همه بدیهام

ببخشی.دوستت دارم محبوب.

                          

 

 خوب بریم سراغ خاطرات و پیشرفتهای پسرم در ٨ ماهگی:

هر روز روزی صد بار ما مشکل داریم .آقا آروین در کمین نشستن تا ببین

کی در یخچال باز میشه و مثل قرقی خودشو برسونه تو یخچال و یه

چیزی برای بازی برداره از خوراکی گرفته تا بطری آب و سس و غیره.

نمیدونم چرا اسباب بازیهاش رو فقط برای چند دقیقه دوست داره ?

حالا بگم از هنرمندی پسرم

عشقه مامان از ۵ ماهگی میتونست توپ رو بدون دخالت دستاش بین

پاهاش نگه داره و حتی از دستش به پاش و از پاش به دستش بده و با

بالاو پائین انداختنشم توپ رو رها نمیکنه.

 

 

  

اینجا هم اسم هر حیوونی را میگم گل پسر باهوشم با انگشت ظریف

اشارش فشار میده.  البته من به انگلیسی بهش یاد دادم اگه به

فارسی بگم بلد نیستا قهقهه

من بدهکار شدم به میدم گفتم این عروسک (گاو)آروین رو بشور ،اونم

شست.گفتم آروین رو یکم ببرم تو بالکن هوا خوری چشمتون روز بد

نبینه آروین حالا گریه کن کی نکن بهش میگم مامان چرا گریه میکنی

میگه  با یه در نیت یت از ییی  من که چیزی نمی فهممسوال

خلاصه با کلی کلنجار متوجه شدم آقا گاوشو میخواد

حالا گاوشم خیس به حدی که ازش آب چکه میکنه ،با این حال مجبور

 شدم بهش بدم وقتی دادم چنان ذوقی کرد که صداش تا ٧ تا خونه

رفت .هیچ وقت فکر نمیکردم اینقدر گاوشو دوست داشته باشهقهقهه

4/9/88 امروز دیدم مامان و اینا دارند یه چیزی می خورند که سبزه

(البته رنگشم مامانم بهم گفت)و قبل از خوردن یه چیز سفید بهش

میزنن .منم دلم خواست و از مامانم گرفتم و خوردم خیلی خنک و

خوشمزه بود ولی مامانم بیشتر بهم نداد چون ترسید سردیم بشه .اصلا

سردی چیه ؟راستی فهمیدین چی خوردم ؟بله خیار.

١١/٩/٨٨ الهی مامان قربونه این ماهی کوچولوت بره که تازه امروز

شناختیش و همش میاریش بیرون قربونه این زبون کوچولو و صورتیت برم

٢٢/٩/٨٨ مامان محبوبم برای خودش داشت فیلم به کجا چنین شتابان

رو میدید دریغ از اینکه من تو اطاق خواب داشتم با چسب پوشکم بازی

میکردم چقدرم با حال صدا میداد خش خش،آخییش چقدرم خنک

شدما. رفتم پیش مامانم که ببینه من چه کاری بلد شدم و بهم آفرین

بگه .مامانم با دیدن من متعجب موندو لبش رو گاز گرفت و زد رو دستش

و گفت وای وای وای زشته مامان و یه بوسه آبدارمم کرد. 

ولی منکه نمیدونم زشت چیه برای همین نمیگذاشتم چسبشو

بچسبونه ،بالاخره مامانم موفق شد و یه شورتم پام کرد که دیگه تکرار

نکنم.

٢٨/٩/٨٨ پسر مامان امروز به تنهائی تونست حلقه های بازیش رو به

ترتیب سر جاش بذاره .البته یکم بد اخلاقه اینجا چون تازه از خواب بیدار

شده.

ببینید چقدر باهوشه

 

من میخوام صبح به صبح برم حمام ولی نمیذارن شما یه چیزی بگین

ببینید چقدر عینک مامانم بهم میاد

شب غدیر خمه اومدیم رستوران با دوست مامانم

  

 

بازی با سشوار مامانم

در٢٢/٨/٨٨ به تنهائی رو پاهام ایستادم 

 

همتون تو قلب من جا دارید. میخوام برم ایران البته ٩٠ روزه دیگه

آروینم روی گلت به سرخی انار ،شبت به شیرینیه هندوانه

خندت مانند پسته و عمرت به بلندای یلدا

اولین شب یلدات مبارررررررررررررررررررررررک عزیزم

اولین شب یلدای زندگیته عسله مامان ،قربونت برم امیدوارم همیشه

موفق باشی و زندگیت شاد شاد

پرفسووووووووووووووووووووووووورم

 دیدید با چقدر عکس اومدم فقط به خاطر شما دوستای گل 

 


یکشنبه ٢٩ آذر ۱۳۸۸ توسط مامان آروین



عید سعید غدیر خم مبارک

آرام باش عزیز من،آرام باش

حکایت دریاست زندگی

گاهی درخشش آفتاب،برق و بوی نمک،ترشح شادمانی

گاهی هم فرو می رویم ،چشم های مان را می بندیم ،همه جا تاریکی است،

آرام باش عزیز من

آرام باش

دوباره سر از آب بیرون می آوریم

و تلالو آفتاب را می بینیم

زیر بوته ای از برف

که این دفعه

درست از جایی که تو دوست داری ،طالع می شود...

  عید سعید غدیر خم بر همگی مبارک

 

منم روز عید ٨ ماه و ١۵ روزم میشه

فعلا بای

  

 


شنبه ۱٤ آذر ۱۳۸۸ توسط مامان آروین



32هفتگی

سلام به همه دوستای خوبم .

من مامان آروینم که تصمیم گرفتم  شیطنتها و پیشرفتهای پسرم رو  این ماه  از زبان خودم براتون تعریف کنم.

١/٨/٨٨پسر مامان یه سری حروفها رو که می گفت تازگیا هم بلبل زبون شده، مثلا امروز وقتی با باباش اومدند دم ورزشگاه دنبالم  تو چشمای من نگاه کرد و کلی  آ د با دو بابا ما یودو اووو سو ماما نه و..... را پشت سر هم گفت حتی یه مکث هم نکرد اون موقع بود که من کنترلم رو از دست دادم و تو بغلم اونقدر فشارش دادم که گریه افتاد.۵/٨/٨٨ امروز روز بسیار خوبی برای ما بود چون قبولی این ترم همسرم رو زدند تو اینترنت، امیدوارم این ترمم که پیش رومونه رو قبول بشه و اگرنه باید تابستون رو اینجا بمونه آخه این ترمشون خیلی سخته .در ضمن کمر مانیل بودنمان شکست یعنی تو سرازیری افتادیم برای ایران رفتنمون.  

٧/٨/٨٨ من وروجک مامان رو یه لحظه تنها گذاشتم وقتی برگشتم دیدم شیطونه مامان همه دستمالها رو از جاش بیرون آورده و وقتی گفتم آروین، چهار دست و پا فرار کرد، خیلی لحظه با حالی بود عکسش تو پست قبلی هست.

٩/٨/٨٨ پسر مامان شروع کرده به انجام کارای خطرناک مثلا امروز گذاشتمش یه لحظه تو کالکسش سرم رو که برگردوندم دیدم چیزی نمونده از کالکسه بیفته زمین بعد برای اینکه دعواش نکنم کلی از خودش سرفه کرد.بهش که میگم بوس بده دهنشو باز میکنه الهی مامان قربونت بره با این بوس دادنت.

بله هالوینم اومد که متاسفانه به موقع ما نتونستیم بیایم.

١١/٨/٨٨ اولین حمام آروین با پدرش امروز بود و بعد از اون  رفتن به مکدونالد، یه کوچولو بستنی هم به خوشگله مامان دادم اولین تجربش بود و بسیار دوست داشت و دنبال مابقیش میگشت  عسله مامان.

١٣/٨/٨٨ قبلا ها این گل پسر مامان هر جا می خواست بشینه و شیئ مانعش میشد، اونقدر فشار می اورد تا جاش بشه ،امروز در کمال تعجب دیدم اومد بشینه گیر کرد به بالشت برای همین رفت،و آن طرف تر نشست معلوم شد دیگه به اشیا زور نمیگه و لهشون نمی کنه.

١۶/٨/٨٨ از دست وروجک مامان دوشم نمی تونیم بگیریم عاشق حمام رفتن شده  پشت در حمام می شینه و کلی غر غر میکنه و گاهی هم حتی گریه.قبلا برای اینکه حوصلش سر نره می بردمش رو پشت بوم ولی دیگه الان این کارم نمی تونم بکنم چون دست و پا میزنه و میخواد به پره تو استخر .

18 /8/88 بعد از ٢٠ تعطیلی بالاخره این ترم مجید جان شروع شد و آروین که به باباش عادت کرده بود،کلی بی تابی کرد منم برای اینکه از این حال و هوا بیارمش  بیرون بردمش پایین تو لابی ولی این آش و همین کاسه تا یه هفته ادامه داشت. پسرم ول کن نبود منو می کشوند دم اطاق خواب ،بالکن،حمام و لب در تا شاید چشمش به جمال باباش روشن بشه ولی خبری نبود البته ناگفته نمونه از بس باباش تو این مدت بردش تو خیابون هوائی شد.عاقبت علاقه زیاد این جوریه دیگه.

١٩/٨/٨٨ این گل پسر نمیدونم چرا حریره و فرنی دوست نداره هر کاری میکنم نمیخوره حتی یه قاشق بور بور میکنه و همه رو میده بیرون،حتی این کارو موقعهای که می خوام دور دهنشو پاک کنم می کنه، اصلا نمی دونم از کجا یاد گرفته که نسبت به هر چیزی که بدش میاد این کار رو بکنه وقتی هم که بهش میگم کار بدیه بهم می خنده و دوباره می کنه. منم دیگه رو خودم نمیارم که بدتر بشه.  

٢٢/٨/٨٨ ماشالا به این گل پسرم، امروز دستش رو گرفت به میله تخت و بدون کمک بلند شد و رو پنجه هاش ایستاد اولش  ترسیدم چون اون پاهای کوچولوش میلرزید ولی بعد خوب شد منم از فرصت استفاده کردم و ازش یه عکس گرفتم که بعدا میذارم.

٢۴/٨/٨٨ امروز خاله ملیحش اومد کلی چتیدیم ،آروین وقتی تصویر خالش رو دید عکس العمل نشون داد و کلی ذوق کرد خاله ملیحشم اون طرف داشت بال بال میزد برای آروین کم مونده بود از صفحه لپ تاپ بزنه بیرون. 

تولد بابائی رو هم که امروزه قبلا بهش تبریک گفتیم.  

٢۶/٨/٨٨ عشق مامان بالاخره به مامانشم چیز تعارف کرد،اینم چی دندون گیره یخ زدشو الهی مامان قربونت بره که تعارف کردن رو بلد شدی عزیزم ،عروسکه ملوسم.  

٢٧/٨/٨٨ خدایا،نمیدونید چقدر این بچه عاشق کتاب و جزو است.کتاب می می نی و سفید برفیش رو هم از همه بیشتر دوست داره و به خصوص جزوه های باباش. ازش غافل بشی جزوه ها رو بر میداره و فرار میکنه و تا میخوای به خودت بجنبی یه تیکش رو فرو میده. 

ناگفته نمونه منم کلی نقاشی برای همسر گرامی کشیدم و میکشما .

28/8/88  پسرم روز به روز به پیشرفتهاش اضافه میشه،ایستادن به لبه هر جائی رو به خوبی بلد بود ، امروزم برام راه افتاده الهی قربون اون قدم برداشتنت برم اولین قدمات مبارک باشه انشالا همیشه درهای شانس و اقبال به روت باز باشه مامانه قشنگه و به سلامتی قدم برداری .البته اشتباه نشه هنوز به تنهائی نمیتونه ها .

     ٢٩/٨/٨٨ خواب گل پسرم خیلی بهتر شده ،قبلا فقط تو روز ٢ ساعت میخوابید ولی الان ۴ ساعتی میخوابه.

٣٠/٨/٨٨ امروز اونقدر خندید که ترسیدم زبونم لال قش کنه ،آخه داشتم باهاش قایم موشک میکردم خیلی ذوق کرده بود.

این ماهم به خیر و خوشی تموم شد.

عید سعید قربانم به شما گلهای خوبم تبریک میگم. 

فعلا بای

 


شنبه ۳٠ آبان ۱۳۸۸ توسط مامان آروین



تولد بابائی و چند تا عکس از من

سلام و صد سلام به همه دوست جونای عزیزم

من یه مدت نبودم یعنی مامانم حسابی درگیر بود آخه خدمتکار مامانم رفت مرخصی ،برای همین مامانم موند و کلی کار، به خصوص غذای من و باشگاه خودش.اصلا فرصت سر زدن به وبلاگ رو نداشت.الان ٣ روز که خدمتکار برگشته و هنوز مامان خستگی از تنش بیرون نرفته. قرار بود برای تولد امام رضا (ع)و شب هالوین بیاییم ولی نشد. امشب اومدم چون تولد بهترین بابای دنیاست و اون کسی نیست جزءبابا مجید خودم. 

  

بابا مجید جون من و مامان خیلی دوستت داریم و تولد رو تبریک میگیم انشالا همیشه سالم باشی و به آرزوهات برسی.

راستی بابائی این اولین سالیه که من تو تولدت حضوردارما،میدونستی  

حالا یه سورپرایز به در خواست اون دسته از عزیزای خودم لطفا ادامه مطلب 



ادامه مطلب

شنبه ٢۳ آبان ۱۳۸۸ توسط مامان آروین



Blog Skin

<